تبليغاتX
... من حمادم .. پسر مامان وبابا ...

شب یلدایی ...

 

شب یلدا شده باز بچه ها خبر خبر

ننه سرما دوباره برمیگرده از سفر

رو سرش ابر سیاه

رو موهاش ابر سفید

میشه از رو دامنش گوله گوله پنبه چید

بابا امشب خرید آجیل و هندونه

مامان مهربونم .. فال حافظ میخونه

ننه جون کنار نت نیشینه قصه میگه

سه ماهی مهمون ماست میره تا سال دیگه ...

پ ن : بعد از نود و بوقی رفتیم خونه مامان جون دیشب ... بس که این بچه شیطنت کرد هنوز چند ساعت نگذشته برگشتیم ...

خبر جالب اینکه .. حماد هم به جمع دارندگان سیم کارت و تلفن همراه پیوست ...

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 22:3 | سه شنبه سی ام آذر 1389 •

حکایت حماد ..

 

روزهایی هستند که میان و میرن ... و حماد هم توشون داره بزرگ میشه ..

شیطون میشه ... و بزرگ میشه ...

دوباره فصل مدرسه و برای حمادی که از دو سالگی رفته مهد دیگه یان روزها اصلا تازگی نداره ... گذشته از اینکه امسال رفته پیش دبستانی و یه مقدار احساس بزرگ بودن هم میکنه و کلا با بچه هایی که کوچیکتره اصلا جور نمیشه و بهشون میگه بچه شیر خواره ..

تازه گی ها مشق نوشتن هم شروع شده و یه مقدار ناز میکنه و خلاصه مینویسه ...

هنوز شیطونه

هنوز اتاقش مثل همیشه ویرانه...

یه دوست هم پیدا کرده .. همسن خودش ... امیرعلی ... پسر همسایه مون تو واحد بغلی ... گاهی تو کوچه .. و یه بار هم آوردش تو اتاق خودش و با هم سونی بازی کردن ..

ماجرای پیزکا خوردن شب جمعه با آرتین هم بار یخودش دنیایی بود .. که همش بهش میخندیدن ..

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 21:53 | یکشنبه شانزدهم آبان 1389 •

مهمان جدید ..

 

نه اینکه از اول همه به بودنش راضی باشیم نه ...

کم کم خودشو تو دل ما وا کرد .. به عنوان اینکه اونم یه موجود زنده است .. بینوا که توانایی انجام هیچ کاری رو نداره .. و بی دعوت اومده .. اینکه میتونه کنار ما زندگی کنه و جایی از کسی تنگ نمی کنه ...

اینا همه ذکر مارمولک سفید و خوشگلی هست که چند شب قبل بی خبر اومد تو دستشویی و چون بابایی خونه نبود یه مدت درش بسته موند و حالا مشکلاتش بمونه ..

خلاصه شب اول که نشد بگیریمش .. روز دوم پیدا نبود .. شب دوم مامان دیدش و نتونست بکشتش .. با اون پوست سفید رنگش .. خالهای قهوه ای رو تنش .. پنجه های کوچیکش .. خلاصه موندی شد ..

حالا یه ذره احتیاط لازمه برای ورود به حریم خصوصی ماماری خان ..

حماد هم هر روز کلی مورچه بی نفس رو میگره .. و میندازه تو دستشویی که ماماری غذا بخوره ...

حالا شانس آوردیم که از سرش پرید وگرنه به فکر قفس هم بود براش !!!

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 14:18 | جمعه هشتم مرداد 1389 •

توووووووووووووووووووووووووووووووووووووولد

 

۳۰ خرداد تود بود .. که بر حسب یه اتفاق نمیدوینم چطوری بلاگفا فیلتر شد .. بعدشم تنبلی مامان

امتحان مامان و ... و ...

دیگه نشد عکس بذاریم

اینم چند تا عکس از تولدش ..

کیکش هم .. با طرح عروسک جام جهانی بود .. تا همیشه یادگاری بمووونه

 

 

حماد و طاها .. البته طاها ۵ روزی از حماد کوچیکتره

 

 

 

اینم میز عصرانه

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 0:47 | پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 •

دوستان حماد

 

چند روز قبل حماد مهمون داشت

اینم چند تا عکس از حماد .. دختر عمو ثنا و طاها جووون ...

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 0:0 | دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 •

چند تا عکس جامونده از سفر عید ...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 22:56 | شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 •

نیمرو خوردم ..

 

یادتونه پست قبل نوشتم حماد رفته پیزکا بخره ..

خب چقدر دلم براش سوخت ...

برگشتن خونه دیدم یه همبرگر بابا حسام خرید برا خودش .. یه پیزکا برای مامان و حماد ..

بابا که همبرگر  رو خورد .. حماد هم اجازه نداد مامی از پیزکاش بخوره ..

در نتیجه مامان رفت دو تا تخم مرغ نیمرو کرد نشست با بربری خورد ..

دلتون برام نسوخت جدا ؟؟

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 22:27 | یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 •

آرزوی امشب حماد ..

 

چقدر دل آدم میشکنه وقتی پسرک از عصری منتظر شب بشه ..

با یه دنیا امید میخوابه و دم غروب با صدای رعد و برق بیدار میشه ..

تمام مدت چشمش به پنجره است که کی بارون بند بیاد ......... ولی این ابری که مدتها بود سر بارش نداشت .. انگار تمام بارونهای دنیا رو امشب باید بریزه زمین ...

چشم به انتظار سیاهی شب موند ..

چقدر دلم براش سوخت ..

هم برای خودش هم برای دوچرخه کوچیکش که انتظار میکشید با هم برن بیرون .. برن پارک ..

حیف ..

پسر ۵ ساله من نمیفهمه که این بارون یعنی چی ..

شاید وقتی بزرگ شد .. در انتظار  همین صدا ثانیه شماری کنه و به آرزوی کوچیک امشبش بخنده ...

پسری شیرین که تمام شور دوچرخه بازی پارک رو با دو تا پیزکای خوشمره عوض کرد و با بابایی رفت که به شیکمش برسه !!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 22:9 | پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 •

اجازه ...

 

مامان میتونم یه خیار شور بردارم از یشخال بخورم ؟؟

- باشه برو یه دونه بردار ..

برداشتم مامان نصفشم خوردم .. شما نگران نباش ...

 

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 12:45 | چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 •

سفرنامه قسمت اول :

 

بالاخره ۱۳ روز تعطیلی هم تموم شد و همه چیز برگشت سر جای اولش ..

اول یه عکس .. یعنی تنها عکسی که حماد از سال تحویل و سفره هفت سین داره ...

بس که این بچه عجله داشت و فقط میگفت سال تحول شه ما بریم قطار سوار شیم .. نفهمیدیم کی سال تحویل شد .. تند تند قلکش رو هم آورده که ما بتونیم ازش یه سکه برای سفره در بیاریم ..

بعد هم تند تند آماده که بود .. رفتیم خونه مادرجون .. و خونه عمه .. کلی عیدی گرفت ... یه عروسک هم خاله سوگند عیدی گرفت ... که از این نوزادهای کولولوی دائما خوابه بهش میگه هومن ..

دو روز بعد هم به صورت ام پی تری به دید و بازدید گذشت ... از خونه خاله به خونه عمو و مادربزرگ ...

روز سوم هم آرتن جونش اومد و شب با هم خوابیدن که صبح زود بریم تهران ... بین راه هم خدا رو شکر مشکلی با هم نداشتن ...

امااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ماجرا از اونجا شروع شد که اختلاف نظرهاشون شروع شد ...

حماد میگفت آرهههههههههههههههههههههه

ارتین میگفت نههههههههههههههههههههههههههه

حماد : رسیدیمممممممممممممممممممممممممممممم

آرتین : نرسیدیممممممممممممممممممممممممممممممم

حماد:  میریممممممممممممممممممممم

آرتین : نمیریمممممممممممممممممممممممممممم

و همینطور الی اخر ...

پوستی نبود که از ما کنده نشد با این اداهاشون ..

خلاصه به قطار رسیدیم ...

فعلا تا همینجا رو داشته باشین تا ادامه بعدا ..

 

!! نوشته شده توسط ... مامان حماد | 20:39 | شنبه چهاردهم فروردین 1389 •

RSS